X
تبلیغات
بصیرت

بصیرت
سیاسی .مذهبی .اجتماعی 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
طراح قالب

================================================================
پی نوشت:
سلام به همگی.

میلاد امام علی(ع)روز پدر رو هم به همه ی پدرای دنیا و همینطور پدر خودم تبریک میگم.
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 10:28 ] [ (بصیرت-76) ]

خُــدایم ؛

.

ما برای تــو تیپ زده ایم ، مگــر غیر از اینســت؟

.

 بگـذار نپسنـدنمـان ، مــا را چــه به نگـــاهِ غیــر؟

.

همین که بنده یِ خــوشتیــپِ تــوئیــم

.

 مــا را بس اســت ..

..
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 12:20 ] [ (بصیرت-76) ]


ایران برای رسیدن به این اثر انگشت خون دل ها خورده.......


مواظب ایران جوانمان باشید.......

=============================================================

پی نوشت: همه یادشان باشد که ما مقتدا داریم........

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:59 ] [ (بصیرت-76) ]

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:55 ] [ (بصیرت-76) ]


[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:14 ] [ (بصیرت-76) ]


مادر.....



امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی

امده بود بیمارستان، کپسول اکسیژن می خواست؛ امانت برای مادر مریضش.

سرباز بخش را صدا کردم، کپسول را ببرد.نگذاشت. هر چه گفتم:امیر؟،شما اجازه بفرمائید.

قبول نکرد.اجازه نداد. خودش برداشت. گفت: نه! خودم می برم،برای مادرمه.


روز همه ی مادران مهربان ایرانی مبارک.....

=======================================================

پی نوشت:

مادر عزیزم، روزت مبارک...


[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:9 ] [ (بصیرت-76) ]

می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش به ش گفتیم جای فرمانده لشکر اینجا نیست، گوش نکرد. محکم گرفتیمش ، به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم.

داد زدم « یالا دیکه . راه بیفت.» موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد.

داشتیم بر می گشتیم ، دیدیم از پشت موتور خودش را انداخت زمین، بلند شد دوید طرف ما.

فرار کردیم.....

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 13:29 ] [ (بصیرت-76) ]
یك روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یكی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان كه او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممكن است خواهش كنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی كه خیلی كار داریم.» حاج حسین بدون اینكه چیزی بگوید پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمی‌ جلوتر بدون اینكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فكر نمی‌كنید فرمانده لشگر كجاست و چه كار می‌كند؟» با آنكه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یك زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی كولر نشسته و مشغول نوشیدن یك نوشابه تگری است! فكر می‌كنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر كرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تكرار كرد تا اینكه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنی اگر یك كلمه دیگر غیبت كنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌كنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی ها باشد و از درد دلشان با خبر شود و این چنین خود را به دست قضاوت سپرد.


==============================================================

عاشقشم.........

زیاد...................


1336

1365

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 13:42 ] [ (بصیرت-76) ]
ثامن تم : ای شهید در قنونت ما را دعا کن...

 

آستیــــــن خالــــــے ات نشــــــان از مردانگــــــے ست..
با ایــــــن دو دســــــت ســــــالم،
هنوز نتــــــوانسته ام یــــــک قنــــــوت اینــــــچنینے بخــــــوانم ...

==================================================

به یاد علمدار خمینی و ابوالفضل جبهه ها.........


منبع:وبلاگ پهلوانان نمی میرند

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 15:51 ] [ (بصیرت-76) ]

خون است که روی خاک خشت افتاده است / داغ است به قلب سر نوشت افتاده است

خیزید و فرشته را به بیرون ببرید / آتش به در باغ بهشت افتاده است

 

تسلیت به امام زمانمان وتسلیت به مسلمانان زمانمان

مادرمان..............

=============================================================

پی نوشت:

راستی حجاب فاطمی یادتون نره همسنگرا...............

[ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ] [ 17:48 ] [ (بصیرت-76) ]
سلام به همه ی همسنگرا..........

کم کم مدرسه ها هم رو به تعطیلی میرن و به قول ما دانش آموزا (تق و لق )میشه و کم کم داره بوی بهار و سرزندگی میاد.....

امیدوارم بهارتون خیلی قشنگ باشه......

بگذریم......


راستش به طرز معجزه آسایی قضیه ی راهیان نور من درست شده و ایشالله پنج شنبه البته اگه شهدا دعوتمون کنن عازم مناطق نور هستیم....


خلاصه حلال بفرمایید.....


[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 14:10 ] [ (بصیرت-76) ]

ای غصه هایت قاتلم،هر شب دعایت می کنم

داغت نبینم جان من،جان را فدایت می کنم

باید بلرزد قلبشان،وقتی شنیدند این سران

گفتی که من ((فعلا)) فقط دارم نصیحت می کنم....


لبیک یا خامنه ای...

نگذاریم علی زمان ما هم با چاه درد و دل کند...

===========================================================

پی نوشت:

دیگه هیچی ندارم بگم،فقط یه خبر خوب:وبلاگم توی جشنواره ی وبلاگ نویسی مدارس مقام اول رو گرفت...

[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 19:41 ] [ (بصیرت-76) ]

چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی

نیا نیا گـــل طاهــــــا دروغ میــگوییم

تمــــام چشم براهی و انتظار و فـراق

و ندبه های فرج را دروغ میـــگوییم

دلی كه مامن دنیاست جای مولا نیست

اســــیر شهـــوت دنیا دروغ میــگوییم

زبان سخن ز تو گویـد ولی برای مقام

به پیش چشم خــدا هم دروغ میـگوییم

كــدام نالـه غربـت كــدام درد فـــراق

قســـم بـه ام ابـــیها دروغ میگـــوییم

خلاصه ای گل نرگس كسی به فكر تو نیست

و مــا به وسعــت دریا دروغ میگوییم

مـــرا ببخش عزیزم كــه باز میگویم

نیا نیا گل طــاها دروغ
ميگــوييم


!================================================================


پی نوشت:

میخواستم به همه ی دوستان پیشنهاد کنم که کتاب زیبای (کمی دیرتر) آقای سیدمهدی شجاعی  رو مطالعه کنند تا کمی خودشون رو بشناسند.

مخاطبم......مسئولان ..............

[ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ] [ 17:4 ] [ (بصیرت-76) ]

دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي كند

انحناي روح من

شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است



برچسب‌ها: زمانه, درد, زخم
[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 17:9 ] [ (بصیرت-76) ]

شام غریبان آن سال عجب شام غریبانی بود ...

انگار حسین(ع) را نه 1400 سال پیش بلکه در عاشورای 88 سر بریده بودند ...

انگار داغ شعله های برافروخته ی خیمه های حسین امروز بود که به دل ها می نشست ...

 

نمی دانم برایمان چه مقدر شده بود ...

شاید شعله های آتشی که در عاشورای آن سال پرچم یا زهرا و یا حسین را می سوزاند آمده بودند تا سوختن خیمه های حسین را به تصویر بکشد ...

شاید سنگ هایی که آن سال در ظهر عاشورا به نمازگزاران زده شد به نیابت از سنگ های فرود آمده بر کاروان زینب رسیده بودند

شاید هلهله و مستی یزیدیان زمان در عاشورا آمده بودند تا به یادگار اجداد یزیدیشان در صحرای کربلا صحه بگذارندشاید حوادث آن روزها آمده بودند تا مصداق یابی کنند برای آیه ی « صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون

و هزاران شاید دیگر

اما آنچه که مبهم نیست ، این است که امروز دیگر یزید و یزیدی برای همه نمایان شده اند

برخی پذیرفتند و برخی هنوز یزید و یزیدیان را انکار می کنند

علت این نیست که نفهمیده اند یا نمی شناسند

آن ها خود خوب میدانند که حق کیست و باطل کدام است

آن ها می خواهند به اجدادشان اقتدا کنند ... همان شامیانی که خاکستر بر سر فرزندان حسین ریختند ... همان هایی که حسین را می شناختند ولی حسینی نماندند ... همان هایی که خون ولی خدا را به زمین ریختند

 

اما آنچه مهم است این است که یک روز یزید و یزیدیان خشم خدا را خواهند دید

این وعده ی خداست و وعده ی خدا تخلف نمی پذیرد

 

ما در ره عشق نقص پیمان نکنیم

گر جان طلبد دریـغ از جــان نکنیم

دنیـــا اگــــر از یزیــد لبــریز شــود

                                                      ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

=================================================

میدونم یه کم دیر شده،ولی این مطلب قشنگی بود حیف بود ننویسم.



[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 10:12 ] [ (بصیرت-76) ]

دور تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا كه رفته بودیم برای مانور یه تیكه زمین بود. گندم كاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چقدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»                          

  شهید حسین خرازی

================================================

پی نوشت: هرچه داریم از شهدا داریم.کاش یادمان نمی رفت چه کارهایی برایمان کردند...

[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 10:48 ] [ (بصیرت-76) ]

 

شب است و سکوت است و ماه است و من فغان و غم اشک و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشکفته ام شب و مثنوی های ناگفته ام
شب و ناله های نهان در گلو شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر می کنم درد را که آتش زند این دل سرد را
بگو بشکفد بغض پنهان من که گل سرزند از گریبان من
مرا کشت خاموشی ناله ها دریغ از فراموشی لاله ها
کجا رفت تأثیر سوز و دعا؟ کجایند مردان بی ادّعا؟
کجایند شور آفرینان عشق؟ علمدار مردان میدان عشق
کجایند مستان جام الست؟ دلیران عاشق، شهیدان مست
همانان که از وادی دیگرند همانان که گمنام و نام آورند
هلا، پیر هشیار درد آشنا! بریز از می صبر، در جام ما
من از شرمساران روی توام ز دُردی کشان سبوی توام
غرورم نمی خواست این سان مرا پریشان و سر در گریبان مرا
غرورم نمی دید این روز را چنان ناله های جگر سوز را
غرورم برای خدا بود و عشق پل محکمی بین ما بود و عشق
نه، این دل سزاوار ماندن نبود سزاوار ماندن، دل من نبود
من از انتهای جنون آمدم من از زیر باران خون آمدم
از آن جا که پرواز یعنی خدا سرانجام و آغاز یعنی خدا
هلا، دین فروشان دنیا پرست! سکوت شما پشت ما را شکست
چرا ره نبستید بر دشنه ها؟ ندادید آبی به لب تشنه ها
نرفتید گامی به فرمان عشق نبردید راهی به میدان عشق
اگر داغ دین بر جبین می زنید چرا دشنه بر پشت دین می زنید؟
خموشید و آتش به جان می زنید زبونید و زخم زبان می زنید
کنون صبر باید بر این داغ ها که پر گل شود کوچه ها، باغ ها
شب است و سکوت است و ماه است و من...

شاعر: علی رضا قزوه

=======================================

اولین باری که این شعر رو خوندم، به جواب خیلی از سوالام رسیدم.

این شعر رو بادقت بخونید تا به جواب سوالاتون برسید........

[ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 ] [ 1:9 ] [ (بصیرت-76) ]

آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا

یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا...

آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است

مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا

بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی...

من هم صدایش میزنم... با... ، باب... ، بابا...

آقا اجازه ؟ درس ها را خوب حفظم

درسی که یادم هست از خوناب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی...

راهی این جنت شد از این باب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور

چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا...

جانباز تمثال وفاداریست آقا

بهر شهادت می شود بی خواب . بابا...

زخم تنش در آسمان چون آفتاب است

شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا...

زخمی ترین شعرم فدای تار مویش

با هر دمش دریا شود گرداب . بابا...

آقا اجازه دست هایم درد دارد

از این جریمه های سخت آب بابا...


سید حامد رحمتی

 

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 0:38 ] [ (بصیرت-76) ]
تقدیم به بسیجیان عزادار امامشان...

هفته ی بسیج......


[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 9:51 ] [ (بصیرت-76) ]

آب را گِل نکُنید
شاید از دور علمدارِ حسین
مشکِ طفلان بر دوش
زخم و خون بر اندام
می رِسَد تا که از این آب روان
پُر کُنَد مشکِ تهی
بِبَرَد جرعه یِ آبی برساند به حرم 
تا علی اصغرِ بی شیرِ رباب
نَفَسَش تازه شَوَد
و بخوابد آرام
آب را گِل نکُنید
که عزیزانِ حسین
همگی خیره به راهند که ساقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گره کورِ عطش بگشاید
آب را گِل نکُنید
که در این نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمارست
در تب و گریه اسیر
عمه اش این دو ، سه شب
تاسحر بیدارست
آب را گِل نکُنید
که بُوَد مهریه ی مادرشان
نه همین آب 
که هر جایِ دگر رودی و نهری جاریست
مهر زهرای بتولست.
از اینست که من می گویم...
آب را گل نکنید
آب را گل نکنید...



[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 17:56 ] [ (بصیرت-76) ]

عاشق شروع روزهای زیبا و پر از خدا با پایان آن شب های بی انتها و بی صدا هستم،خدا هرروز و لحظه را بخواهد معنا می دهد هر دلی را که بخواهد پرِ پرواز می نهد آسمان را در شبهای خاص پر از فرشتگان می کند هر کس را که دوست بدارد عضوِ آزادگان می کند.روز و شبی را پر از غم یا شادی می کند و گاه و بی گاه با دل بندگانش بازی می کند ، هر قدم از ما به دست تقدیر اوست هر سلام ما نشانه تدبیر اوست. می شکفد هر لبخندی از روی او چشم بصیرت باید ببیند سوی او.

می سازد حالی هر دم برای بنده اش تا شاید پشیمانش کند از هر بدکرده اش؛نشان می دهد محبتش را از راهی تا نیفتد آنکه را دوست دارد در چاهی.

خدا آمد و ساخت،روزی سرزمینی به نام و نیت روح الامینی. جایی که خشک بود و نداشت باران آنجا را همنشین کرد با بهاران. بذری به نام حسین(ع) بر آن کاشت ، محصولش عاشورا بود که برداشت . می خوریم از آن میوه ما تا هم اکنون و آن هر روز می افزاید مجنون بر مجگنون.


ساخت ده روزی به نام مُحَرَم،‌یکی در هیئت یکی در در محفل یکی در بهشت یکی که ندارد اعتقادی در جهنم ، یکی در خواب یکی تا صبح بیدار یکی خسته یکی توشه بسته در انتظار ، یکی بر بام یا حسین(ع) می کند عَلَم، یکی مانند من دستی می برد بر قلم، یکی روضه و نذر بر پا می کند یکی بساط گناه بر جا می کند. خدا آمد و رنگ های شهر را زیر خاک کرد ، لبخند را از روی لب ها پاک کرد. خدا با حسین(ع) بر عشق چوب حراج زد راه دنیا را برای مردم پُر از سراج کرد. ببین خدا در این روز ها چه می کند!چگونه می نازد! خود می سازد و خود بر آن می تازد.خدا عاشورا را ساخت و حسین(ع)به آن پرداخت.


بنر محرم


برچسب‌ها: التماس دعا
[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 10:49 ] [ (بصیرت-76) ]

برایم سخت است از آنان که ندیده ام سخن بگویم از آنان که افتخاری در دل تاریخ اند . باید که پلی زنم از درونم به معنای انسانیت . من از شهیدان تصویری می دیدم که گاهی از مقابلشان عبور می کردم . همیشه سؤالی در دلم بود که سیمای ملکوتی چه انسانهایی نمای این میدان شده .

شهر شهید پرور ورامین ، خون گرم و استوار نام این همه شهید را فریاد می زند و شهدای جاوید دهم دی ماه پنجاه و هفت را .

حرف های من تازگی نخواهد داشت ولی روح می گیرد از پر و بال این شهیدان .

آن روزها که صدای الله اکبر با عمق احساسی وصف ناپذیر از سینه مردمانی ستم دیده پایه های ظلم را می لرزاند ، روزهای نزدیک به انفجار نور ، شهرمان از شجاعت آلاله ها دلگرم بود ( شهیدان میرزایی ، کریمی ، گلعباسی ، شیرازی ) .

ترس دیگر دست و پای کبوتران را نمی بست آمده بودند اثبات کنند در جبهه های حق و باطل ، حق را دلیرانه فریاد می زنند . آن روزها که نبودم امّا حس غریبی مرا به آنها پیوند می دهد . آیا می توانستند با نشستن در خانه بگویند علیه ظلم ایستاده اند ؟

چهرة عیان مبارزاتشان همان تظاهرات های مردمی بود و این خیابان ( خیابان شهدای امروز ) آن روز خود را هرگز فراموش نخواهد کرد .

اگر سرتاپای وجودم بلرزد از یاد آوری نامشان سزاست چرا که ره بی انتهای شهادت ، مردانی بزرگ می طلبد و این عزیزان برایم مظهر واقعی اخلاصند . پس به شکرانه این رشادت ها و برای احترام به ساحت مطهرشان در طول این خیابان گام بر می دارم و در هر قدم خویش برای روح بلندشان صلوات خواهم فرستاد .

رقیه قاضی خانی

منبع: وبلاگ گل واژه های شهدا






[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 17:29 ] [ (بصیرت-76) ]

حتی در بدترین لحظات زندگی هم دعا کن ،

اجابت مسئله نیست.

خدا خودش هوایمان را دارد....



[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 20:33 ] [ (بصیرت-76) ]

فقط خداست که می تواند با کلمه ی طیبه شعر بگوید و حاجیان همه مراعات النظیر ناز اویند.


در حج همه ی عاشقان به دنبال مژگان یک معشوقند.


[ سه شنبه دوم آبان 1391 ] [ 16:40 ] [ (بصیرت-76) ]
سلام به همه ی دوستان.

-    میخواستم بگم که این چند وقت به دلیل درس و مدرسه  دیگه نمیتونم مثل تابستون ، زیاد به وبلاگم   سر بزنم.                                                                                                                                                                       

--   خلاصه معذرت . . . .


** ولی نظرات زیباتون رو میخونم ، پس منتظر نظرات زیبای شما هستم .





[ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ] [ 11:18 ] [ (بصیرت-76) ]

فقط یک دقیقه...
تازه چشممان گرم شده بود که یکی از بچه‌ها، از آن بچه‌هایی که اصلاً این حرف‌ها بهش نمی‌آید، پتو را از روی صورتمان کنار زد و گفت‌: بلند شید، بلند شید، می‌خوایم دسته جمعی دعای وقت خواب بخوانیم.

هر چی گفتیم: « بابا پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار برای یک شب دیگر، دست از سر ما بردار، حال و حوصله‌اش را نداریم.»

اصرار می‌کرد که: «فقط یک دقیقه، فقط یک دقیقه. همه به هر ترتیبی بود، یکی‌ یکی بلند شدند و نشستند.»

شاید فکر می‌کردند حالا می‌خواهد سوره‌ی واقعه‌ای، تلفیقی و آدابی که معمول بود بخواند و به جا بیاورد، که با یک قیافه‌ی عابدانه‌ای شروع کرد: بسم اللـ....ه الرحمـ....ن الرحیـ....م همه تکرار کردند بسم الله الرحمن الرحیم... و با تردید منتظر بقیه‌ی عبارت شدند، اما بعد از بسم الله، بلافاصله اضافه کرد: ‌«همه با هم می‌خوابیم» بعد پتو را کشید سرش.

بچه‌ها هم که حسابی کفری شده بودند، بلند شدند و افتادند به جانش و با یک جشن پتو حسابی از خجالتش در آمدند.






[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 11:36 ] [ (بصیرت-76) ]
چند وقت پیش با سامانه ی پیام کوتاهی آشنا شدم .....


اگر عدد 1 رو به شماره ی 2000471 رسال کنید، یک جمله از وصیت شهدا برای شما ارسال میشه..


یاعلی..


[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 12:20 ] [ (بصیرت-76) ]

ای شهدا برخیزید گویی این جا همه چیز تمام شده است و انگار نسل جهاد دیده دیروز،به خط پایان رسیده است.اگر سراغمان نیایید و کلامی و حرفی بر زبان نیاورید ما هم کم کم باورمان می شود که همه چیز تمام شده است.باورمان می شود که دیگر رد پایی از شما پیش رویمان نیست ،باورمان می شود که ما هم دیگر باید مد،پرستیژ،آنگارد محاسن ،تیپ اداری و خلاصه همه چیزمان مثل آدم شود !!! اگر شما حرفی نزنید باورمان خواهد شد که امام جلوی چشمانمان جرعه جرعه جام زهر را نوشید و رفت و همگی گفتیم ،الحمد لله جنگ خانمان سوز تمام شد!!! ای شهدا که جوانمردی فقط در ذائقه ی شما بود،لحظاتی از خلوت بهشت فارغ شوید،زخم ترکش ها را فراموش کنید و از ما دلجویی کنید.بعد از شما لباس خاکیمان را از تن درآوردند اجازه نداریم مثل آن روز ها بگوییم "التماس دعا" !!! به ما آموختند که چگونه بخوانیم و بنویسیم !!!

ای شهدا،دنیای بی شما و بی امام سخت است !امام زمانمان،امام خامنه ای تنهاست، ای خوش انصاف ها ، اینجا دیگر با خاموشی بلدوزرهای جهادگران ،سنگر و خاکریزی که صداقت و درستی را بنا کند یافت نمی شود.اینجا فانوس ها خاموش است.خیانت به رفیق قاموس و جاویدان و رسیدن به جاه و مقام به بهای خاموشی عزت نفس است . ای شهدا اینجا دیگر از عروج خبری نیست و همه از برای "فنا"دست و پامی زنند . دست های ناپاک به هم گره خورده تا بر نسل جوان امروزی روح بی اعتقادی و دین زدگی را جریان دهد.



[ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ] [ 20:15 ] [ (بصیرت-76) ]

هر چقدر شیرین زبانی های آرمیتای کوچک قشنگ است، اما سکوت علیرضای کودک دل آدم را کباب می کند. دختربچه ای و پسربچه ای چه خوب پیامبر خون شهدای هسته ای شده اند. یکی برون می ریزد و دیگری در درون، مشغول عشق بازی است. کاری که روشنفکران ما از انجامش عاجزند، علیرضا و آرمیتا به راحتی آب خوردن انجام می دهند. هدایت دل مردم کاری ندارد. کافی است معصومیت یک بچه شهید را داشته باشی. این روزها به جامعه خط می دهد آرمیتا، و علیرضا بی نیاز به سخن، با چشمانش معلمی می کند. این هر ۲ برای ملت، کلاس گذاشته اند. جمهوری اسلامی پیشرفت کرده. اینک رهبر ما آن طفل ۱۳ ساله نیست. مگر آرمیتا و علیرضا همه اش چند سال دارند؟! «سنت شهادت» همین است؛ حتی به «صنعت هسته ای» نیز روح می دهد. اصلا مهم نیست «فردو» کجاست. مهم این است که آرمیتا به  امام خامنه ای می گوید «حضرت آقا». اگر آرمیتا دارد فیلم بازی می کند، پس چرا به او اسکار نمی دهند؟! بازیگر سینما خودش را گریم می کند، اما آرمیتا دست به موهایش نمی زند. برای بازیگر سینما فیلم نامه می نویسند، اما آرمیتا از روی وصیت نامه پدرش، با دل مخاطب بازی می کند. به بازیگر سینما پول می دهند، اما آرمیتا بادام زمینی هایش را هم می دهد «آقا». بازیگر سینما سیاسی نیست، اما قهرمان قصه ما به شدت اهل سیاست است و در ۲ گانه بیت رهبری و کاخ سفید، زیلوی حسینیه امام خمینی را با دنیایی عوض نمی کند. بازیگر سینما برای یک سکانس ۱۰ بار تمرین می کند، اما آرمیتا لحظه شهادت پدر، وقت تمرین نداشت. خیلی زود باید پری می شد و پری می کشید و دلش پر می کشید برای خامنه ای. آرمیتا خودش دارد به همه ما چیز یاد می دهد؛ مقامش بالاتر از آن است کسی به او چیز یاد دهد. من از پرزیدنت اوباما یک سئوال دارم. سربازانت این همه در عراق و افغانستان به هلاکت رسیده اند. فیلمش هم قبول است. هالیوودش هم قبول است؛ آرمیتای کاخ سفید کجاست؟! و چرا هیچ دختربچه ای حاضر نمی شود برای هیلاری کلینتون فیلم بازی کند؟! مصر، مرسی دارد، اما رئیس جمهور نیل برای بچه های شهدای التحریر پدر نمی شود. کی بود که می گفت: فرزندان شهدا با نظام مشکل دارند؟ بخندید به او! حالا کارش رسیده به جایی که می گوید: آرمیتا دارد برای  امام خامنه ای فیلم بازی می کند!




[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 19:52 ] [ (بصیرت-76) ]
                     يرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

 

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

 

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

 

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

 

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه

 

 كرد.

 

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

                                                                                                 تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

 

[ پنجشنبه نهم شهریور 1391 ] [ 20:6 ] [ (بصیرت-76) ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ

شکر لله شيعه اي نامي شديم
اهل جمهوري اسلامي شديم
از خميني درس عشق آموختيم
در تنور جنگ و جبهه سوختيم
بيعتـي کـرديم بـا سيـد علي
راه حـق در قول و فعلش منـجلي
.......................................
برچسب‌ ها
حمایت میکنیم
امکانات وب
دایرکتوری افسران ارزشی


پایگاه اینترنتی مقتدر مظلوم

پایگاه اینترنتی حامیان ولایت سیّد علی

شهدا زنده اند

لبیک یا خامنه ای