
مادرم...
مادر.....

امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
امده بود بیمارستان، کپسول اکسیژن می خواست؛ امانت برای مادر مریضش.
سرباز بخش را صدا کردم، کپسول را ببرد.نگذاشت. هر چه گفتم:امیر؟،شما اجازه بفرمائید.
قبول نکرد.اجازه نداد. خودش برداشت. گفت: نه! خودم می برم،برای مادرمه.
روز همه ی مادران مهربان ایرانی مبارک.....
=======================================================
پی نوشت:
مادر عزیزم، روزت مبارک...
عشق...
می ترسیدیم، ولی باید این کار را می کردیم. با زبان خوش به ش گفتیم جای فرمانده لشکر اینجا نیست، گوش نکرد. محکم گرفتیمش ، به زور بردیم ترک موتور سوارش کردیم.
داد زدم « یالا دیکه . راه بیفت.» موتور از جا کنده شد. مثل برق راه افتاد.خیالمان راحت شد.
داشتیم بر می گشتیم ، دیدیم از پشت موتور خودش را انداخت زمین، بلند شد دوید طرف ما.
فرار کردیم.....

قایق...

==============================================================
عاشقشم.........
زیاد...................
1336
1365

شکر لله شيعه اي نامي شديم