به نا خدا،به نام خون

به نام اینه و خوشید

به نام لالایی و لبخند

به نام ((بابا آب داد))

به نام ((او در باران آمد))

به نام((مسجد سنگر است))

به نام لب هایی که تا لحظه ای پیش می گفتند :  سمع الله لمن حده

به نام مویه های میانه، اشکهای ارومیه، بغضهای بروجرد، به نام آههای اراک ، کاسه های کدر کوهدشتُ سماورهای ملتمس تویسرکان، کاشی های ترک خوده اصفهان،شیر فروش های شهید شیراز،                   

 و به نام عمامه های خونین قم...

 

به نام دیده بان های نابینا،آر پی جی زنهای بی دست...

 

به نام شیخوارگانی که در لالایی آتش به خواب رفتند.

به نام پدرهایی که با سوغاتی جسد از سفر آوار برگشتند.

به نام مادرانی که تنها یادگار کودکشان، یک دمپایی است.

و  به نام شـــــــــــهــــــیــــــد......